حكيم ابوالقاسم فردوسى
130
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
نهاد . و بدين سان دختران سرو با همسران و همراهانشان به سوى فريدون روى نهادند . آزمودن فريدون پسران خود را چون فريدون از بازگشت پسرانش آگه شد خواست تا از دل ايشان آگه شود و ايشان را بيآزمايد . پس او كه جادو مىدانست ، بسان يك اژدها كه شير هم ياراى رهايى از چنگ او را نداشت ، جوشان و خروشان ، آنسان كه از دهانش آتش بيرون مىآمد به سر راه پسران شتافت و برابر پسر بزرگترش ايستاد . پسر بزرگتر كه او را ديد گفت : مرد خردمند با اژدها در نمىآويزد . اين بگفت و به شتاب ازو بگريخت . آنگاه فريدون در همان نمود اژدها به سوى برادر ميانه رفت . پسر ميانه چون او را بديد ، كمان را به زه كرد و گفت : اگر بايد جنگيد ، چه ميان شير دمنده و مرد جنگى ؟ در همان هنگام پسر كوچكتر به نزد ايشان رسيد و چون اژدها را بديد ، برخروشيد و به او گفت : از پيش ما برو ، كه تو همچون نهنگى هستى كه نبايد در راه شيران رود . اينك اگر نام شاه آفريدون به گوش تو رسيده است ، هرگز بدين سان مكوش ، چه ما هر سه پسران اوييم و هر سه جنگاور . پس يا به راه ديگرى شو ، يا اين كه به جنگت مىشتابم . چون فريدون فرّخ ، سخنان و هنرهاى ايشان بشنيد و بديد ، ناپديد گشت . آنگاه در نمود راستين خود يعنى بسان پدر ايشان ، چنان كه سزاوار بود با كوس و پيلان مست و با گرز گاوسار در دست و بزرگان لشگر در پشت سر به پيشواز پسرانش شتافت . پسران كه چنين ديدند پياده گشتند و بر خاك بوسه دادند . فريدون دست ايشان را بگرفت و به اندازه بنواختشان . چون به كاخ رسيدند ، فريدون به گوشهاى رفت و خداى را سپاس بسيار گفت كه هر چه از نيك و بد روزگار ديد ، ازو بود . آنگاه سه پسر خود را بخواند و بر تخت نشاند و ايشان را گفت : آن اژدهاى دژم كه مىخواست گيتى را با دَم خود بسوزاند ،